واژه‌ توسعه (  Development) یک‌واژه‌کاملاً‌گمراه‌کننده‌و فریبنده‌است. در واقع‌مفاد این‌مفهوم‌حکایت‌از یک‌نوع‌وسعت‌یافتن‌در سطح‌می‌کند و به‌همین‌جهت‌هیچ‌دلالتی‌بر وسعت‌یافتن‌در «عمق» و به‌عبارت‌دقیقتر رشد خودجوش‌و درونی‌یک‌جامعه‌ندارد. این‌دام‌و سرابی‌که‌از آن‌با عنوان‌توسعه‌یاد می‌شود، کاملاً‌متناسب‌است‌با برخی‌از روشهایی‌که‌به‌آراستگی‌ظاهر و تخریب‌باطن‌یک‌جامعه‌منجر می‌شود. معمولاً‌در کشورهای‌جهان‌سوم، بعد از تغییر گروه‌«مرجع» و نفی‌«سنت‌و هویت‌خود»، اهداف‌توسعه‌مطرح‌می‌شود و همین‌اهداف‌به‌افراد کم‌تجربه‌که‌نسبت‌به‌غربی‌ها احساس‌حقارت‌می‌کنند تلقین‌و از طریق‌آنها در برنامه‌ریزی‌کشورها برای‌تعیین‌سطح‌توسعه‌تدوین‌می‌گردد. مثلاً‌کسانی‌چون‌دانیل‌لرنر در تعیین‌ضوابط‌توسعه‌جوامع‌به‌معیارهای‌«کمی» ذیل‌اشاره‌می‌کنند.
     1-  میزان‌گسترش‌شهرها 

  2-  میزان‌باسوادی

 3-  استفاده‌از وسایل‌ارتباط‌جمعی‌مانند، روزنامه، کتاب،  رادیو و تلویزیون‌  

 4-  میزان‌مشارکت‌در انتخابات.
             البته‌گو اینکه‌برخی‌از این‌ضابطه‌ها در شرایطی‌خاص، گویای‌اطلاعات‌مفیدی‌برای‌بخشی‌از جامعه‌می‌توانند با شند، اما قطعاً‌این‌ضوابط‌به‌هیچ‌وجه‌برای‌سنجش‌میزان‌پیشرفت‌و رشد و تعالی‌حقیقی‌یک‌جامعه‌حتی‌در کمترین‌حد نیز کافی‌نیستند.

        از این‌نکته‌نیز غافل‌نباشیم‌که‌در مورد مفهوم‌و محتوای‌واژه‌ ‌Development (که‌در جامعه‌ما از آن‌به‌توسعه‌تعبیرمی شود) هیچ‌اتفاق‌نظری‌حتی‌در محافل‌علمی به اصطلاح دنیای جدید(‌اروپا‌وآمریکا)‌وجود ندارد. هنوز معلوم‌نیست‌مراد از رشد و توسعه، رشد تکنیکی‌است‌یا رشد معنوی‌یا رشد بیولوژیکی‌یا رشد سیاسی‌و یا ترکیبی‌از اینها. اما اگر ما معیارهای‌پیشرفت‌و رشد یک‌نظام‌اجتماعی‌را ، امکان‌ارضائ نیازهای‌اساسی، نظم‌اجتماعی‌، کمک‌به‌هم‌نوع، توافق‌و وحدت‌ارزشی، انسجام‌اجتماعی‌(صرف‌نظر از نابرابریهای‌اجتماعی) بدانیم، هیچیک‌از معرفهای‌کمی‌ مطرح‌ شده توسط اشخاصی‌چون‌‌دانیل‌لرنر در ارزیابی‌این‌مقولات‌اساسی‌، موفق‌نخواهند بود.

         توسعه‌در مصداق‌امروزی‌اش‌بگونه‌ای‌است‌که‌سطح‌دارایی‌ابزاری‌افراد بسیار بالاتر از سطح‌دارایی‌فکری‌و فرهنگی‌آنها است، در نتیجه‌همه‌چیز برای‌چنین‌افراد و جوامع‌تبدیل‌به‌ابزار می‌شود. فعالیتهای‌ابزاری‌تبدیل‌به‌هدف‌می‌گردد. ‌متاسفانه‌آنچه‌که‌توسط‌غربیها - مراد سرمایه‌داران‌غربی‌است‌- به‌عنوان‌الگوهای‌توسعه‌به‌کشورهای‌جهان‌سوم‌القأ می‌شود، همان‌بُعد مادی‌و ارزشهای‌مادی‌توسعه‌است.که رویکرد‌صرفاً‌ (( مصرف‌کننده))  دارد؛ مصرف‌کننده‌فرهنگ‌غرب، تکنولوژی‌غرب، سیاست‌غرب، تفکر غرب‌و دیگر شئون‌زندگی‌سرمایه‌داری‌و صنعتی‌غربی. در نتیجه ممکن است که دین با چنین رویکردی چالش داشته باشد.
        آن‌توسعه‌ایده‌آلی‌که‌ما باید به‌دنبال‌آن‌باشیم‌نوعی‌توسعه‌در عمق‌و به‌تعبیر قرآن، رشد و تعالی‌یافتن‌است‌که‌درآن‌سطح‌تفکر و فرهنگ‌افراد بیشتر از سطح‌بهره‌وری‌از ابزارشان‌است‌، در این صورت دین اسلام نه نتها مخالف توسعه درعمق نیست بلکه به بخش دوم آن ( توسعه در سطح ) نیز ساختارو مدل می دهد.لذا بین دین ودنیای جدید عدم سازگاری وجود ندارد.
           ‌همچنین نه‌تنها دین از یک ساختار و نظام درونی مستحکمی برخوردار است بلکه این دنیای جدید است که در مواقع متعدد از درون گرفتار نقاط کور وابهام های فروان در عرصه های مختلف است.در چنین دنیای جدیدی حرکت در چارچوب سیاست دین؛ راهبردی است که حتی مورد توصیه عقلانیت جامعه بشری نیز قرار می گیرد.

          استاد شهید مطهری‌ درباره‌ی‌ سازگاری‌ اسلام، با توسعه‌ی‌ تمدن، فرهنگ‌ و صورت‌های‌ متغیر زندگی، محورهای‌ شش‌ گانه‌ای‌ را مطرح‌ می‌کنند که‌ عبارتند از:
          1. توجه‌ اسلام‌ به‌ روح‌ و معنا نه‌ قالب‌ و شکل‌ (معناگروی‌ نه‌ صورت‌گرایی).
          2. قوانین‌ ثابت‌ برای‌ احتیاج‌ ثابت‌ و قوانین‌ متغیر برای‌ احتیاج‌ متغیر.
        3. مساله‌ اهم‌ و مهم‌ که‌ بر محور مصالح‌ عالیه‌ تفسیر پذیرند .
        4. وجود قوانینی‌ چون‌ لاحرج‌ و لاضرر که‌ قواعد حاکم‌اند و کار تعدیل‌ و کنترل‌ قوانین‌ دیگر را به‌ عهده‌ دارند.
       5. اختیارات‌ حاکم‌ و ولی‌ جامعه.
      6. اصل‌ اجتهاد که‌ قوه‌ محرکه‌ اسلام‌ بوده‌ و مایه‌ هماهنگی‌ دین‌ با پیشرفت‌ تمدن‌ است.